اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست
به نام خدای خوبم
"شب تابستانی من در تلاطم خاطره ها سرگردان است.
خاطراتی که ناکام از لحظه های شیرین گذشته سال به سال بر دوشم سنگینتر می گردند و ای کاش فراموشی همه را به کام خود فرو می برد.
خاطره شیرین یکی شدن نگاه ها در ظهری غریب در تابستان مبهم دل مرا به این سو و آن سو می کشاند و باز هم ای کاش همه خاطره ها به عمق فراموشی سرازیر می شدند.
شاید تصویر خاطرات در قاب ذهنم اشارتی است به رهایی ، رهایی از هر قید و بندی.
با این خیال سرگردان و رها در تلاطم خاطره ها خواهم ماند."

عشقتو تقدیم کسی کن که لایق عشق باشه.... نه کسی که تشنه ی عشق باشه!
چون هر تشنه ای یه روزی سیراب می شه ..........
به نام خدا
احمدي نژاد به اتهام پرونده اردبيل قبلا پاسخ داده بود
خبرگزاري فارس: رئيسجمهور دوم خرداد ماه جاري در کنفرانسي خبري با رسانههاي داخلي، در پاسخ به سوال خبرنگار روزنامه اعتماد ملي به اتهامي تحت عنوان "پرونده نفت اردبيل "- که در مناظره کروبي و احمدينژاد نيز مطرح شد- پاسخ داده بود.
به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، محمود احمدي نژاد دوم خرداد ماه جاري با خبرنگاران رسانههاي داخلي نشستي خبري برگزار کرده بود که در آن نشست، خبرنگار روزنامه اعتماد ملي متعلق به مهدي کروبي، اين سوال را از احمدي نژاد مطرح کرد که " شما در اردبيل پروندهاي با عنوان "نفت اردبيل " داشتيد لطفا توضيح دهيد که ارتباط اين پرونده با وزير کابينه شما و اختلاف شهيد باکري با آقاي محصولي چه بوده است؟ "
پاسخ احمدينژاد در آن نشست خبري به اين سوال اين بود: " شهيد باکري سال 1362 شهيد شد و بنده از سال 72 تا 76 استاندار اردبيل بودم؛ روزنامه سلام هم همين اتهام را به من زده بود که من به آنها جوابيه دادم اما منتشر نکردند، به دادگاه شکايت کردم و در دادگاه از آقاي خوئينيها خواسته شد تا مدارکشان را ارائه دهند اما ارائه ندادند و محکوم شدند ".
بسم رب الشهدا
از دوکوهه برایتان بگویم از حسینیه تخریب.از سیاهی شب٬ صدای زوزه گرگان٬دوری راه و قبرهای خالی.اصلآ باورش سخت بود٬غیر از تنگی قبر٬ حشراتی که در خاک به سراغ آدم می آمدند.اگر دیگر بر نخیزم!این همه ترس داشت٬ولی آنها...چه می شنوم؟مگر نمی بینی؟خاکمان کرده اند.نمی دانیم...نفس اماره بر دلمان نفوذ کرده!از وقتی که در لجن زار هوا و هوس فرو رفته ایم ٬دیگر بر نخاسته ایم!
از سرمای شب به خود می لرزیم .تمام این راه را همت طی می کردو چمران بدون چراغ...و راستی چه چراغی روشن تر از خود شهید!

حسینیه تخریب دلش تنگ بود برای شهدا٬ غبار گرفته بودش.فریاد می کشید.پنجره های حسینیه شیشه نداشت.سکوت تخریب به آدم نفس مطمئنه می داد.
دوکوهه٬ بهشتی بود که در هیچ کتاب نامه ای تفسیرش را نخوانده بودم.پنج ساختمان پنج طبقه که هنوز تا آسمان آبی خدا قد کشیده بودند.نمی دانم چرا که در تصور من هنوز کسی در حسینیه نماز می خواند.راستی مگر بغض بسیجی های تو چه بود که امروز ٬غریبانه در دوکوهه می پیچید.من خودم را دیدم که سکوت دوکوهه را ضبط می کرد.
دوکوهه! اسماعیل معرفتم آب می خواهد!کجاست هاجر درونم تا در میان دوکوهه بایستد و فریاد بکشد مدال انسانیتش را.ریل قطار می رود و دل من جا می ماند٬فکر کنم در حسینیه تخریب نفسم را تخریب کرده اند.همان شب که یک ساختمان نیمه ساخته ٬دور از چشمان حریص شهر٬صندوقچه اسرارش را می گشود.
اسکندری نژاد

به نام خدا
نمی دونم چرا نمی تونم یه رشته ی ورزشی رو تا آخرش ادامه بدم.خیلی زود از هر ورزشی خسته می شم.امروز اولین روزی بود که به باشگاه بسکتبال رفتم.خیلی خوشم اومد.رشته ی جذابیه.خداکنه اینو دیگه تا آخرش برم....
خدا وصیت منو گوش بده ناممو بخون
شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون
می سپارمش بهت می رم تموم تار و پودمو
یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو
خیلی بده زمونمون............
خدا سپردمش بهت...
مواظب عشقم بمون
یادم نره بهت بگم عزیزترین ِ من اونه
خودم مهم نیست اما اون نذار که تنها بمونه!

به نام خدا
قسمتي از وصيت نامه يک شهيد:
اگر براي خداست، بگذار گمنام بمانم.....

خدا وکیلی خسته شدیم هر چه گفتیم شهدا شرمنده ایم
خسته شده ایم باز شما آمدید و از شهر گذشتید و هوای شهر را برای دقیقه ای و فقط دقیقه ای سبک و عطر آگین کردید و ما باز برای شما دستی تکان دادیم و شاید قطره اشکی و...........
همینکه زیر تابوت شما را می گیریم و همین که جمجمه های شما را می بینیم و همین که رودرو به ما می گویید
چه خبر؟؟؟
از فقر چه خبر؟؟؟
از مردم گرسنه چه خبر؟؟؟
به خونمون سر می زنی؟؟؟
از بابام حالی پرسیدی این مدت؟؟؟
میگم این انقلاب هنوز مال پابرهنه هاست؟؟؟
شنیدیم به ما که رفتیم جنگیدیم میگن جو گیر، راسته؟؟؟
شنیدم مملکت و ساختن راسته؟ واقعا؟
شنیدم آقا تنهاست راسته؟
شنیدم میگن حرف های امام دیگه خریدار نداره راسته؟؟
شنیدم نجف و کربلا رو آمریکایی ها زدن آقایون هیچ حرکتی نکردن راسته؟؟
شنیدم مردم از زور گرونی ها کمرشون داره میشکنه راسته؟
شنیدم کاخ های آقایون تو پاسداران به بالا از مال شاه بدتره راسته؟
شنیدم آثار جنگ رو دارن از بین میبرن تا ما از یاد بریم راسته؟
شنیدم از همرزمای ما خیلی هاشون منتظرن تا فقط بمیرن همونا که شیمیای شدن رو میگم راسته؟
شنیدم بعضی از هم رزمای ما مسئول شدن همه چی یادشون رفته راسته؟
سنگر و جبهه و شهادت و.....هم رو فراموش کردن راسته؟؟؟
شنیدم............
و من برای تمام شنیدهایت هیچ جوابی ندارم
فقط می توانم بشینم به جمجه ات نگاه کنم
گریه کنم
و فقط دست تکان بدهم برایت
و عکس یادگاری بگیرم با شما.....
اجازه هست تا فقط عکسی با شما بگیرم؟؟؟؟
ای کاش ازمانپرسند بعدازشهیدان چه کردید؟ آخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چینها . . . می دانی شرف المکان بالمکین یعنی چه؟یعنی دنیا بدون شهید هیچ نمی ارزد...هیچ! شهدا آدمهای عجیب وغریبی نبودندفقط حواسشان خیلی جمع بودکه کارهایشان راخالصانه به سرانجام برسانند. درجبهه افسارنفس سرکش رابدست گرفته بودند. مبادا اکنون نفس،مارا رام کرده باشد؟ بیابانهای چزابه ، کرخه وشلمچه درآن هشت سال هیچگاه دچارخشکسالی نشد.باران هم که نبود اشک بچه ها آنراجبران می کرد.بله نقطه نقطه مناطق جنگی یاد و خاطره کسانیست که امروز این چنین تشییع شدند و باید با غلبه بر نفس خویش، امروز ، یاد دیروز را زنده نگه داشت ...
شهدا شرمنده ام.........................................................
به نام خدا
۱۲ مهر ۱۳۶۶ ساعت ۱۱ شب من اومدم به این دنیای پر از درد...
تولدم مبارک!!؟

تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر عاشق نبودم این چنین پیرم نمی کردی
به این تن،این تن وامانده،زنجیرم نمی کردی
بهشتت را چشیدم،بعد از آن،راندی مرا از خود
اگر بد بودم،از اول نمک گیرم نمی کردی
مرا چون آبشاری دیدی - از احساس رفتن پر -
وگرنه از بهشت خود سرازیرم نمی کردی
خلافت بود حق خائنی چون من؟خداوندا!
از اول کاش اسیر این تعابیرم نمی کردی
شراب تلخ دنیا تشنه تر کرده ست جانم را
از این زهر هلاهل کاشکی سیرم نمی کردی
جدایی کار خود را کرده،این از چهره ام پیداست
اگر عاشق نبودم این چنین پیرم نمی کردی!
(( میلاد عرفان پور))
بنام خدا
مرا كسي نزاد.خدا زاد!
نه آن چنان كه كسي ميخواست.كه من كسي ندارم...كسم خداست!كس ِ بي كسان...
در باغ ِ بي برگي زادم و در ثروت فقر غني گشتم و از چشمه ی ايمان سيراب شدم
و در هواي دوست داشتن دم زدم...
و در آرزوي آزادي سر برداشتم و در بالاي غرور قامت كشيدم و از دانش طعامم
دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم كردند؛ تا حقيقت دينم شد و راه
رفتنم! و خير حياتم شد و كار ماندنم؛و زيبايي عشقم شد و بهانهی زيستنم!
خدايا به من زيستنی عطا كن كه در لحظه ی مرگ بر بي ثمری ِ لحظه اي که
براي زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردني عطا كن كه بر بيهودگي اش
سوگوار نباشم!
خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز؛چگونه مردن را خود خواهم آموخت...
دکتر شریعتی

یا امام زمان!
آقای من کی میایی؟خسته ام...خسته از آدمها!
خسته از نا مهربانیها...
ای خدا!
در این هرزه بازار قلب ها و رنگ ها!
دل ما را از آن خودت و چشم ما را نگران مهدیت کن...

ای کاش فدک این همه اسرار نداشت
ای کاش مدینه در و دیوار نداشت
فریاد دل محسن زهرا اینست
ای کاش در سوخته مسمار نداشت....
بنام خدا
با یه شکلات شروع شد.
من یه شکلات گذاشتم تو دستش.اونم یه شکلات گذاشت تو دست من.
من بچه بودم...اونم بچه بود
سرمو بالا کردم، سرشو بالا کرد.دید که منو میشناسه.خندیدم.
گفت دوستیم؟ گفتم دوستِ دوست. گفت تا کجا؟گفتم دوستی که تا نداره...
گفت تا مرگ.خندیدم و گفتم:من که گفتم تا نداره!گفت باشه، تا پس از مرگ.
گفتم نه نه نه نه .تااا نداره.گفت قبول ،تا اونجا که همه دوباره زنده می شن
یعنی زندگی ِ پس از مرگ.بازم با هم دوستیم ،تا بهشت تا جهنم،تا هرجا
که باشه من و تو با هم دوستیم!
خندیدم گفتم:تو براش تا هرکجا که دلت می خواد یه تا بذار.اصلا یه تا بکش
از سر این دنیا تا اون دنیا.اما من اصلآ براش تا نمی ذارم...
نگام کرد،نگاش کردم.باور نمی کرد؛
می دونستم اون می خواست حتمآ دوستی ِ ما تا داشته باشه!
دوستی ِ بدون تا رو نمی فهمید...
هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من ، باشه؟!
گفتم باشه...
هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات تو دست من.
باز همدیگه رو نگاه می کردیم،یعنی اینکه دوستیم؛دوست ِ دوست!!
من تندی شکلاتمو باز می کردم، می ذاشتم تو دهنم و تند و تند می مکیدم.
می گفت شکمو!تو دوست ِشکموی منی!
وشکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ.
می گفتم بخورش!!!! می گفت تموم می شه!می خوام تموم نشه؛برای
همیشه بمونه...
صندوقش پر از شکلات شده بود؛هیچ کودومشو نمی خورد!
من همشو خورده بودم.
گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما؟اون وقت چیکار می کنی؟
گفت مواظبشون هستم.می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که
دوست هستیم.
من شکلاتمو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم:نه نه نه تااا نداره!
دوستی که تا نداره...
یک سال، دو سال ، 4 سال،7سال،10 سال،20 سال شده
اون بزرگ شده ،منم بزرگ شدم.من همه ی شکلاتامو خوردم،اون همه ی
شکلاتاشو نگه داشته!
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه...می خواد بره!بره اون دور دورا...
میگه میرم اما زود بر می گردم!من که میدونم میره و بر نمی گرده...
یادش رفت شکلات به من بده!من که یادم نرفته؛یه شکلات گذاشتم
کف دستش گفتم این برای خوردنه،یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش.
اینم آخرین شکلات برای صندوق ِ کوچیکت.یادش رفته بود که صندوقی داره
برای شکلاتاش...هردو تا رو خورد!
خندیدم!می دونستم دوستی ِ من تا نداره؛می دونستم دوستی ِ اون تا داره...
مثل همیشه...
خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم.اما اون هیچ کودومشو نخورده!
حالا با یه صندوق، پر از شکلاتای نخورده ،چی کار می کنه؟؟؟!!!
..............


